تبلیغات
همسران اول - اگر بخواهیم ... با فرناز + پی نوشت

همسران اول

تقدیم به تمام بانوان سرزمینم

اگر بخواهیم ... با فرناز + پی نوشت

                 سلام . من فرناز هستم . فوق لیسانس زبان دارم . از یک خانواده ی خیلی خوب و نسبتا تحصیلکرده و از طبقه ی اجتماعی متوسط . سالها قبل بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه در یک موسسه ی زبان مشغول به تدریس شدم . از میان شاگردام , دختر خانم بسیار زیبایی بود که بخاطر لهجه ی خاصی که داشت که سعی میکرد کمتر صحبت کنه. به مرور رابطه ی صمیمی با همه ی بچه های کلاس ایجاد کردم و جو کلاس خیلی دوستانه و صمیمی بود ، اما من در عین حال بسیار هم سخت گیر بودم.

 به مرور زمان این دختر خانم از حالت انزوایی که داشت خارج شد و به من خیلی علاقمند شد . تا اینکه یک روز به من گفت میشه چند جلسه به من خصوصی درس بدین ؟ خلاصه بعد از اصرار ایشون قبول کردم . روزی که قرار بود به منزل ایشون برم , چون با خونه ی ما خیلی فاصله داشت قرار شد باباش بیاد دنبالم . من زیاد با محلشون هم آشنا نبودم . باباش سر ساعت مقرر با یک ماشین شاسی بلند اومد دنبالم . من توی برخورد اول , مخصوصا با اقایون خیلی جدی هستم . متوجه بودم که ایشون جور خاصی نگاه میکرد و شروع کرد کلی از من تعریف و تشکر که دختر من زبانش خیلی خوب شده , خیلی روحیه ش هم عوض شده , خیلی شما رو دوست داره و ...... من در جوابش فقط تشکر کوتاهی میکردم و دیگه چیزی  خاصی نمیگفتم . بیشتر ایشون حرف میزد . تا اینکه رسیدیم . البته قبلش بگم که ایشون بسیار مرد جذاب و خوش قیافه ی هست. وقتی خانمش رو دیدم واقعا جا خوردم . یک خانم با چهره خیلی محزون و غمزده با یک لباس نسبتا قدیمی و تا حدی کهنه با ابروهای خیلی پر و صورت بدون کوچکترین آرایش . من خیلی خوب و مودبانه با ایشون رفتار کردم و اون جلسه تموم شد . جلسات بعد , گاهی پدرش راننده میفرستاد و گاهی خودش میومد و هر بار کلی از من تعریف و تمجید میکرد. جلوی خانمش از نقش من در پیشرفت زبان دخترش میگفت و اگه دنبالم میومد سعی میکرد با من صمیمی بشه و یواش یواش از ظاهرم تعریف میکرد.  من مثل همیشه خیلی جدی و سرد برخورد میکردم . تا اینکه من خواستگار سمجی داشتم که بالاخره باهاش ازدواج کردم . بعد ازدواجم باز هم کلاسهای من با ایشون ادامه داشت . شاگردم مرتب میگفت بابام مریض شده و دکتر اعصاب و روانپزشک میره و دارو میخوره . منم کمتر میدیدمش و بیشتر راننده منو میبرد و میاورد . متاسفانه زندگی تاهلم , اصلا خوب نبود . مشکلات زیادی با هم داشتیم که بزرگترینش ناتوانی جنسی و شک و بددلی شدید همسرم بود . به اضافه ی اختلاف فرهنگی عمیق دو خانواده. همینجا بگم که مسئولیت اشتباهمومی پذیرم و تاوانش رو هم پس دادم . بعد از یکسال و نیم از همسرم جدا شدم . و خوب ایشون از طریق دخترشون مطلع شدن . این بار دیگه رسما ابراز علاقه میکرد و ازم تقاضای ازدواج کرد. اینایی که میگم در یک پروسه ی تقریبا 3 ساله اتفاق افتاد . در ضمن بگم که ایشون  دو تا کارخونه داشت و  6 تا آپارتمان در جاهای مختلف شهر و در کار تجارت هم دستی داشت. تلفن هاش واقعا روزی 20 تا میشد. البته با لفظ شما با من حرف میزدو من انگار سنگ شده بودم. منی که به کوچکترین حرفی دلم میسوخت و آدم دل رحمی هستم واقعا نمیدونم چی شده بود. هر چی التماس میکرد , انگار هیچ اثری نداشت . در صورتی که به شدت احتیاج به یک حامی و یک کسیکه نیازهای منو درک کنه داشتم . ترس از آینده , ترس از اجتماع , تنهایی و ... همه ی اینها چیزهایی است که فقط خانمهایی که در شرایط من هستن میفهمن من چی میگم . تا اینکه روز تولدم که از آموزشگاه آمدم دیدم  وانتی کنار در حیاطمون ایستاده . دیدم سبد گل بسیار زیبا و بزرگی رو بهم داد با یک یادداشت . مثل همیشه یادداشت های عاشقانه و باز تکرار تقاضای ازدواج. پیامکی بهش دادم که از ابراز لطف شما سپاسگزارم اما این هدایا , بجای خوشحال کردنم فقط غمگینترم میکند . و باز تلفن های تکراری ؛ ابراز علاقه ی شدید و گریه و التماس . تا اینکه بعد از این کادو , دخترش با من تماس گرفت و گفت میخوام شما رو ببینم .  وقتی دیدمش گفت : از روز اولی که اومدی خونه ما ؛ بابام عاشقتون شد . گفت که مادرم افسردگی شدید داره . بابام خیلی کارا براش کرده  اما خودش همکاری نمیکنه و آخرش گفت به نظر من شما و بابام حق همدیگه هستین ، اما فقط نذار مامانمو طلاق بده. من بیشتر گوش میکردم . بهش گفتم از طرف من هیچ علاقه ای نیست. البته دروغ میگفتم. کم کم داشت بوجود میومد . اما بدلیل غرور ذاتی که دارم نشون نمیدادم. مخصوصا بعد از صحبتهای دخترش احساس میکردم که یک مرد خوش تیپ , فوق العاده مودب و با کلاس و در کنارش اینهمه ثروت موقعیت خوبی میتونه باشه. ازش خواستم ببینمش . برای اولین بار من پیشنهاد دادم . ازش خواستم دلیل افسردگی خانمش رو برام توضیح بده .  گفت نوجون که بوده عاشق پسری میشه و باهاش نامزد میکنه و بعدش اون پسر در جنگ شهید میشه و همین باعث میشه که از اون موقع دچار افسردگی بشه. تا این که این آقا به خواستگاریش میره و خانواده ی خانمش برای رهایی  دخترشون از بیماری تصمیم  میگیرن که شوهرش بدن . البته این جریان رو دخترش هم برام تعریف کرد. ایشون میگفت من بعد اینکه دخترم به دنیا اومد این جریان رو فهمیدم و از اون موقع همه کاربراش کردم . صرفا به خاطر اینکه مادر فرزندم بود و بعد هم همسرمه و من نسبت بهش متعهدم . بهش گفتم : الان از چه چیز خانمت ناراحتی؟ گفت اینکه همیشه احساس میکنم گولم زده و باید این موضوع رو قبل ازدواج میگفت . گفتم شما از مسئله ای که خانمتون قبل ازدواج داشته ناراحتی و اسم خیانت روش میذارین پس چطور این مسئله خودتون که بعد از سالها که از ازدواجتون میگذره ؛ توجیه میکنین ؟ توضیحات تکراری داد که فقط خاص خود آقایون هست !!! اینکه به زور داماد شده ؛ به خاطر بچه مونده , درک نمیشه و ....

 

روزهای سختی رو میگذروندم. دخترش به من التماس میکرد که زن باباش بشم !!!! یعنی جدا گیج مونده بودم. به یک دوستم گفتم که اون هم صحبتهاشو تایید کرد و گفت اصلا معطل نکن وزودتر تموم کن . نزدیک تولدم بود. یه شب زنگ زد بیا پایین. رفتم دیدم که یک جعبه سرویس دستشه با یک دسته گل . این بار دیگه هیچکدومو قبول نکردم . التماس کرد , گریه کرد .گفتم اصلا این حق من نیست . بعدش خیلی فکر کردم . دیدم همیشه باید با این عذاب وجدان زندگی کنم که آیا این آقا حق من بوده ؟ ارزش  داره که القابی مثل " خیانتکار" یا دزد زندگی مردم زندگی کنم؟ ارزش داره که آه و افسوس زنی بیمار و دلشکسته پشت سرم باشه ؟ مصمم شدم که اصلا تلفن هاشو جواب ندم .خیلی اذیت شدم . خیلی زیاد . اما تحمل کردم . میدونستم این بحران هم تموم میشه. باز هم تماس گرفت . باز هم بیشتر و بیشتر التماس کرد . اما واقعا سنگ شده بودم .

الان حدود 4 سال هست که دیگه خبری ندارم . نه از خودش و نه از دخترش . و الان خیلی خوشحالم  .  من خودمو میشناسم ومیدونستم که اگر با ایشون ازدواج میکردم , مسلما بعد مدت خیلی کوتاهی عذاب وجدان داغونم میکرد. و باز طلاق میگرفتم و این بار با روح و روانی داغون و وجدانی خرد و له شده. میخوام بگم هر کس میتونه اختیاراحساسات و غرایزش رو داشته باشه . وقتی نمی تونیم که نخواهیم ... و ...   .قتی نتونستیم که نخواستیم

 پی نوشت فرناز عزیز

 

با اجازه ی نویسندگان محترم وبلاگ و پوزش از خوانندگان محترم . قبلا هم گفتم من از خوندن کامنتها و ابراز لطف خوانندگان گرانقدر بسیار تعجب شدم و شرمنده . من نمیدونم چی بر سر ما آمده ؟ نمیدونم چرا پایبندی به اخلاق و رعایت کمترین و ابتدایی ترین اصول انسانی انقدر عجیب و تحسین برانگیز است . خدا را شاهد می گیرم با خوندن هر کامنت تحسین بغض میکردم  . باخودم میگفتم : به زنان مملکت من , به همجنسان من چه ها که نرفته است . و عجیب تر برایم اینست که گاهی می بینیم نامردی ها , چقدر برایمان عادی شده . بیاییم خوبی را حق خودمان بدانیم . اگر من و شما جایی مهمونی بریم , پس از بازگشت میزبان را ستایش میکنیم که آفرین , بارکلا , من رفتم خونه اش و مثلا منو کتک نزد ؟  یامیگیم خدا رو شکر که امروز رفتم بیرون و کسی با چاقو منو نزد ؟ نه , اینا رو بدیهی میدونیم که جایی مییریم با حداقلی پذیرایی بشیم . اما چگونه هست که اگر در مورد همسرمون , شریک زندگیمون , کسیکه داریم عمرمون , مالمون و بدنمون رو باهاش قسمت میکنیم , اگر بهمون خیانت نکرد و باهامون صداقت نیم بندی داشت , قربون صدقه اش می ریم و فکر میکنیم دیگه بهترین مرد دنیاست . و اگر مردی به هر دلیلی دنبال دیگری رفت , دنبال دلیلی در وجود زن میگردیم "خیانت در هیچ لباسی قابل توجیه نیست " حتی  در جواب خیانت . بیاییم خودمونو دوست داشته باشیم . مرد ها را پایین نیاریم . خودمون به جایگاه انها برسیم . به فرزندان دخترمان ازنوزادی احترام بذاریم تا بدنش را دوست داشته باشد . تا برای خودش حرمت قائل شود تا آینده وارد هر رابطه ای نشود. یاد بدهیم که شی ء نیست . یک انسان هست . متاسفانه بیشتر همسران دوم در خانواده هایی بزرگ شدن که حرمت و ارزشی برای زن قایل نبودن ( برعکس موضوع همیشه درست نیست). دختر این آقا اگر خیلی اصرارداشت که من با پدرش ا زدواج کنم , چون خودش با آقایی دوست شده بود که همسر و یک فرزند 2 ساله داشت و در واقع میخواست مجوز و حق السکوتی ازپدرش برای ازدواج خودش با اون آقا بگیره. و بچه ای که مادرش رو زیر پا میذاره و اجازه میده دیگری بیاد , اوضاع روابط اون خانواده خیلی داغون و خرابه که من نه حوصله شو داشتم و نه دلیلی می دیدم که سوپرمن بشم.من هرگز با اون خانم حرفی نزدم و نمیدونم دلیل واقعی بیماریش چی بود . اما مگر آقایون قبل از ازدواج خیلی باکره هستن ؟ کم دختران بیچاره رو گول میزنن ؟ آقایون خوب و زنان خطا کار را کنار میذارم. امیدوارم ما زنها قدر خودمون و بدنمون رو بدونیم . دوباره میگم " ما برای آرامش و لذت مرد آفریده نشدیم , من یک انسانم  یک انسان کامل

برچسب ها:خیانت، مردمتاهل،
[ چهارشنبه 1392/04/5 ] [ 20:05 ] [ yas ] [ نظرات()

نمایش نظرات 1 تا 30