تبلیغات
همسران اول - همدلی با گلی

همسران اول

تقدیم به تمام بانوان سرزمینم

همدلی با گلی

با عرض سلام خدمت شما یاس عزیز . من گلی هستم . ماجرای خودم را مینوسیم . اگر مناسب دیدید برای پست و نظر خواهی بگذارید شایدخیلی مربوط به وبلاگ شما نباشه اما بی ربط هم نیست . دختری  مجردهستم 39 ساله تحصیل کرده. زشت نیستم .از خانواده ای خوب و ساده . وضع  مالیمون هم خوبه وهیچ عیب و ایرادی هم ندارم . اینها را ذکر کردم تا سوالی پیش نیاد . اما اینکه چرا تا به حال ازدواج نکردم . هیچ کس نمی داند تنها چیزی که به ذهنم میاد این است که قسمت نبوده و خدا نخواسته  . من همه مثل همه دختران ، مادرمهربانم از کودکی چادری برسرم نهاد با قد کوچکم .واز کودکی به من اموخت که یک دختر باید سنگین وبا وقار باشه و این در سرم پرورش یافت که غیر این باشد خیلی چیزها را از دست داده ام .اما روزبه روزکه بزرگ شدم دیدم تمام انهایی که سنگین نبودن یک به یک رفتن و ازدواج کردندو من نتوانستم ازدواج کنم  .شاید به جرم ....نه اینکه خواستگار نداشتم .بودند "که نشدبازهم میگذارمش به حساب تقدیر... بگذریم  ...چون مادرم تمام عشق زندگیم بود من هم مثل اکثردخترها عاشق مادر شدن بودم وهستم .

 

دوسال پیش با پسری اشنا شدم که از من دوسالی بزرگتر بود . اوهم تحصیل کرده وبا شخصیت و پاستوریزه بود . با خانواده ای که خود مدعی بود خوبند .  مادری تحصیلکرده ، اما از داشتن پدر بی نصیب بود .خانواده ما هم جز پدرو مادرم همه تحصیل کرده بودند . پدرو مادرم ادمهای ساده ومهربانی بودندخانواده خوبی بودیم وشناخته شده ... منو سعید تقریبا از یک رده سنی بودیم واختلافی سنی زیادی نداشتیم. بعد از مدتی از اشنایی فهمیدیم که خیلی نقاط مشترکی داریم واین باعث شد بهم علاقمند بشویم  .همیشه از او میپرسیدم که چرا تا به حال ازدواج نکردی و میگفت که قسمت نبوده . میگفت تو تنها کسی هستی که خودم انتخابت کردم و از این انتخاب راضی هستم . مادر او زن بازنشسته ای بود که سعید همیشه از او تعریف میکرد . منهم تمام جزییات زندگی خودم را به سعید گفته بودم همه چیز را. سعید هم مثل من عاشق بچه بود . در این مدتی که باهم بودیم تمام  اینده را برای خودمان ساختیم .از اسم بچه تا رنگ پرده خونه و....اخه ما بچه نبودیم هدف هردوی ما ازدواج بود . از روی احساس تصمیم نگرفته بودیم ... عاشق هم بودیم و عشقمون یک عشق صادقانه بود .

 

بعد یک مدت تصمیم گرفتیم  خانواده هامون باهم اشنا بشوند . البته از ابتدا خانواده هردودر جریان بودندو جلسه معارفه ای صورت گرفت. خودش به همراه مادرو خواهرش به همراه دسته گل زیبابه خانه ما امدند .سعید انشب خیلی خوشحال بود . منهم خیلی خوشحال بودم وخواهرش هم از خوشحالی ما خوشحال بود اما مادرش خیلی جدی سوالاتی از من میپرسید . کمی صحبت شد . خانواده من تقریبا راضی بودند. فردای انروز وقتی ازاو پرسیدم : چی شد ؟ گفت همه چیز خوبه .اما چیز دیگری در صدایش احساس میکردم . به اجبار از زیر زیانش حرف کشیدم و فهمیدم مادرش زیاد راضی نیست . گفتم : چرا مگه در مورد من همه چیز را به مادرت نگفته بودی . گفت : چرا . گفتم:  پس چی؟حرفی نزد و گفت مشکلی نیست از خود تو خوشش اومده . فهمیدم مشکل چیزی دیگریست .  گفت : مادرم را راضیش میکنم نگران نباش و تا عید میایم خواستگاری .  دوماهی تا عید باقی بود این مدت نیز باهم بودیم وو روز به روز علاقه ما بیشتر میشد  و من تونستم از زیر زبانش بکشم که مادرش ازاینکه مدل خانه ما خوب چیده نشده بود خوشش نیامده بود!!!!به سعید گفتم من که بهت گفته بودم مدل خانه ما قدیمیه وباید بازسازیش کنیم . گفت میدونم.گفتم مدل خانه ما چه ربطی به ازدواج  ما داره.؟ گویااز پدرو مادر ساده من خوشش نیومده بودکه به کلاس مادرش نمیخوردو من پدرو مادرم را با صدتا مثل مادر او عوض نمیکردم.... حرفی نمیزد و سکوت میکرد . ما در این مدت همدیگر را گاها بیرون میدیدم . اما هر بار که بیرون بودیم و  مادرش به اوزنگ  میزد ، سعیدمیگفت  جایی دیگر است.روزی سعیدحرفی زد که دنیا روی سرم خراب شد .  گفت مادرم از بابت  سن تو هم نگران است و میگوید با این سن بچه دار بشود بچه اش ناقص میشود.گفتم توچی تو هم نگرانی ؟ گفت : نه همینقدر که همدیگرو دوست داریم کافیست . گفتم : خوب سعید این احتمال در همه وجود داره فرق نمیکنه چند ساله باشی در سن بالاتر خطرش بیشتر و  با این همه پیشرفت طب دیگه زیاد جای نگرانی نیست. گفت : میدانم مادرم نگران است ، اما حل میشه . روزی مادرش با من صحبت کرد با پوزخندی به من  گفت : تو اگر بچه دار بشی بچه ات ناقص میشود و من دوست ندارم سعیدم دغدغه خاطر داشته باشد . اتیش گرفتم .ترس ودلهره ای عجیب در من بوجود اومد که هنوز هم که هنوزه همراه منه . منی که عاشق بچه بودم  ، به احترام سعید به مادرش چیزی نگفتم . اما سعیدهمیشه  ناراحتی در صدایش موج میزد . انگار از چیزی خیلی ناراحت بود  واین نگرانی را به وضوح احساس میکردم .وخودش اعتراف میکرد چقدر لاغر شده. و من میدونستم او به خاطرمن زجر میکشد ...  مطمئن بودم دوستم دارداما... اینم بگم که خواهرسعید هم  در دوران نامزدیش بهم زده بودو سعید چیز زیادی نمیگفت .  فقط میگفت قسمت نبود . داشتیم به عید نزدیک میشدیم وقرار بود مادر سعید نزدیک عید زنگ بزند و برای خواستگاری اجازه بگیرد . من خودم رابرای مراسم خواستگاری ومراسم دیگه که قرار بود در همون عید باشه اماده میکردم.لباس وکفش و... همه چیز میگرفتم . حتی من وسعید رفته بودیم حلقه ولباس عروس و ...دیده بودیم . خیلی خوشحال بودم . چون میدانستم سعید هم عاشق منه و بااین علاقه زندگی خوبی خواهیم داشت و خواهیم ساخت . روزی باهم بیرون بودیم که مادرش بهش زنگ زد و پرسید سعید کجا هستی ؟من نمیدونستم مادرشه  .سعید به مادرش گفت مغازه یکی از دوستان هستم و تا گوشی را قطع کرد ناگهان دیدیم مادرو خواهرش روبروی ما هستند . خیلی خجالت کشیدم  وسعید هم شوکه شده بود .باخنده صحبت کردیم ومادر وخواهرش هم  رفتن و ما باهم رفتیم بعد ازیک ساعت سعید رفت خونه و بعد از ان دیگه سعید راهرگز ندیدم و خبری از او نشد  ... دو سه روزی تا عید باقی بود به سعید زنگ زدم کجایی چرا خبری ازت نیست ؟؟؟ گفت گلی جان برو ازدواج کن ما به درد هم نمی خوریم. از بس شوکه شدم که دیگری حرفی نمیتونستم بزنم نمیتونستم اصلاباور کنم . بهش زنگ میزدم جواب نمیداد . همش میگفت : برو دنبال زندگیت ...  اما علتش را نمیگفت . تمام اینده ای که ساختیم در یک لحظه نقش براب شد . و من نابودشدم بارها بااوتماس گرفتم  ، و بلاخره تونستم بفهمم که مادرش ظاهرا بارها خواسته بود اورا از من جدا کند  و نتوانسته بود و سعید به من نمیگفت ... مادرش اینده وعشق ما را خراب کرد ... به خاطر مدل خونمون ... بخاطر بچه... بخاطر سنم ... گفتم : اخه بی انصاف تو که همه اینها را ازروز اول میدونستی و به مادرت هم گفته بودی. پس چرا تا اینجا کشوندیم چرا با احساسم بازی کردی؟ فهمیدم حتی مادرش باعث بهم خوردن نامزدی دخترش شده بود و زن برادرهای دیگرش هم مادرش انتخاب کرده بودو همه برادرهایش در سن بالا ازدواج کرده بودند . سعید میگفت گلی تو اگر با من ازدواج کنی بدبخت میشی تو خیلی خوبی .  بخاطرمن زندگیتو خراب نکن. داشتم دیوانه میشدم مریض شدم.مادرم خیلی به خاطر من اشک می ریخت چون میدانست همدیگر را دوست داریم .چقدر سخته دیدن اشک مادر به خاطر خراب شدن کاخ ارزوهای اینده من . روز تا شب همش کارم گریه بود بعد یک ماهی که با اوتماس گرفتم دیدم زنی گوشی را جواب داد . فکر کردم خواهرش هست . اماوقتی گفت زن سعیدم لطفا دیگه مزاحم ما نشو)) ... باور نمیکنید برمن چه گذشت.زن او دانسته وارد زندگی سعید شده بود ... زندگی وعشقی که حق من بودازمن گرفته شد و دادن به کسی دیگه ... سعید در حق من نامردی کرداو درحق من خیانت کرد... او به خاطر مادرش از من گذشت . اونی که ادعا میکرد عاشق منه.او حق نداشت اینطور بااحساس و زندگی من بازی کنه او که مادرش را میشناخت . اومی دونست مادرش به او اجازه نمیده که خودش همسرش را انتخاب کنه . اما من نمیدونستم . مادرش به خاطر اینکه سعید را از من جداکند در فاصله خیلی کمی دختری را برای او انتخاب کردکه ظاهرا سنش کمتر از من بودو به عقد او دراورد و زنش هم موضوع عشق ما را میدونست . چون روزی زن سعید به من زنگ زد و گفت:اگربخواهی مزاحم مابشوی به خدا نفرینت میکنم. ومن چون سید هستم یک بار کسی را نفرین کردم 6ماه بعدش سرطان گرفت ... خنده ام گرفت.مانده بود به او چه جوابی بدهم . کسی که امده بود سرجای من نشسته بودحالا میخواست منو نفرین هم بکنه. منی که اون زندگی حق من بود .اینقدر مدرک وسند داشتم که به راحتی میتونستم جواب این نامردی سعید  را بدهم و زندگیش را خراب کنم.(هرچند زنش میدانست اما او تصور میکرد سعید مرا رها کرده و نمیدانست مادر سعید باعث جدایی ما شده.هرچند اورا مادر سعید انتخاب کرده بود نه سعید)اما اینکارا نکردم . کسی که به خاطر مادرش با زندگی واینده واحساس من بازی کرد . از سعید متنفر شده بودم ... روزی که  سعید به من گفت : زنم تحصیلات با لا داره سنش هم کمه .  کارمنده، اتیش گرفتم ... این حرفها را از سعید باور نمیکردم مگه از روز اول کور بود که منو انتخاب کرد ... نمیدانم چرا این حرفها را میزد ... ایا واقعا عوض شده بود یا این حرفها را میزد از او متنفر بشوم و راحتتر فراموشش کنم . چون می شناختم ومیدانست با اینکارش ذره ذره اب میشوم  . ادم بی اراده ای که نتونست در مقابل مادرش بمونه و حقش رابگیره و من متاسفانه اینها را دیر فهمیدم .مادرش میدانست منو سعید بهم علاقه داریم و عاشق هم هستیم و عمدا مارا جدا کرد.فقط تونستم به مادرش بگم تو هم دختر داری مطمئن باش یه روز تاوان این کارت را پس میدی . هیچ کس عادلتر از خدا نیست . محاله کسی دلی را به عمد و دانسته بشکند  و راحت بتواند زندگی کند فقط به خاطر چیزهای بی ارزش و بی اهمیت  وفقط به خاطراحتمالات ... من زندگیم ایندم عشقم احساسم به خاطر خودخواهی یک زن به باد رفت . به خاطر بی ارادگی وخیانت سعید و دلهره ای که هنوز همراه منه و فکر اینکه هرگز نتوانم مادر بشوم . دوسال از اون موضوع میگذرد . نمیدانم سعید مرا فراموش کرده  یانه ولی من هنوز نتوانستم . فراموش کنم.بسیار گوشه گیر و افسرده شدم . دیگه به اینده فکر نمیکنم و هنوز ازدواج نکردم . میترسم اگر ازدواج کنم به گفته مادر سعیدهرگز نتوانم بچه دار بشوم  .دیگر خبری هم از سعید ندارم.ومزاحمش نشدم . هنوز به ارامش نرسیدم... دیگر به هیچ خواستگاری رغبت ندارم واما سرنمازی نیست که به یادش نیفتم  ونفرینشون نکنم.من هرگز انها را نمی بخشم.و امیدوارم روزی تاوان  این کارشان را پس بدهند.

 

هر کسی که زندگی خود را برروی خاکسترهای یک دل دیگر بسازد روزی خاکستر آن دل "زندگیش را به اتش خواهد کشید



طبقه بندی: یاس،
[ شنبه 1392/05/5 ] [ 11:07 ] [ yas ] [ نظرات()

نمایش نظرات 1 تا 30